www.SharifUn.com
 

یادداشت دوم - آیا باران همیشه خوب است؟
نویسنده سعيد كيائي   
۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

1.

بالاخره فهميدم كه يكي از راه‌هاي جلوگيري از سر و صداي كتاب‌ها در ايام نمايشگاه كتاب، گذاشتن صدا خفه كن روي كتاب است! يادداشت قبلي‌ام را كه يادتان هست؟ آقاي وزير محترم ارشاد چه گفته بودند و چه سوال‌هايي در ذهن من نقش بسته بود!؟ 


 حاضران در نمايشگاه مي‌گويند نمايشگاه با شكوهي نبوده، مي‌گويند اصلا از وقتي جاي نمايشگاه عوض شده ديگر نمايشگاه مزه نمي‌دهد، مي‌گويند آمدن و نيامدنمان توفير ندارد... اما بعضي‌ از ناشر‌ها مي‌گويند كه اينجا بهتر از آنجا است، چون مركزيت دارد و مردم مي‌آيند... ناشرها مي‌گويند در فروش كتاب روند رو به رشد داشته‌اند. اما كارشناس‌ها مي‌گويند كاش باغ كتابي كه آقاي دبير ـ عضو شوراي شهر تهران ـ پارسال قولش را داده بود كه امسال نمايشگاه در آن برگزار مي‌شود درست شده بود و همه آنجا دور هم جمع مي‌شديم و هيچ كس صدايش در نمي‌آمد، هر كسي هم صدايش بلند مي‌شد به جايي نمي‌رسيد، چون من كه مثلا يكي از فرهنگي‌نويس‌ها هستم، و مثلا پي‌گير، هنوز متوجه راهي كه به اين باغ كتاب ختم بشود را نيافته‌ام! پس كسي كه بتواند برود داخلش هر قدر هم داد بزند و سر و صدا از كتابش در بيايد راه برگشتش با كرام الكاتبين است...  

2

باران كه مي‌آيد دل آدم باز مي‌شود، مخصوصا اگر اهل شعر و شاعري و ادبيات هم باشي؛ كلي هم شعر در اين باره داريم، ـ كه به دليل مسائل احساسي درباره‌شان حرف نمي‌زنم ـ حالا تصور كنيد هر بعد از ظهر يك باران اساسي بيايد، نمايشگاه هم باشي، روي سقف سالن شبستان هم باشي و افق‌هاي دور ابري ـ باراني را نگاه كني! نمي‌دانم تجربه‌اش را داشته‌اي يا نه، من داشته‌ام، خيلي خوب است، وقتي باران تمام مي‌شود يك كم خوب‌تر است، وقتي ابرها دارند متفرق مي‌شوند آبي آسمان و لايه‌هاي چند رنگ ابر و نور ملايم خورشيد و ... اجازه بدهيد كه سكوت كنم... تا شما هم تصوير را به ذهنيت خودتان و نوستالژي‌هايي كه داريد دنبال كنيد... 

اما درست يك كم آن طرف‌تر يعني همان بخشي که ناشران مهمان ما از كشور‌هاي عرب آمده‌اند و كلي كتاب مذهبي هم اتفاقا براي ما آورده‌اند؛ كتاب‌هاي آب گرفته‌شان را نگاه مي‌كنند و ... اجازه بدهيد ادامه‌اش را سكوت كنم و ببينيم آنها چه فكري به حال كتاب‌هايشان مي كنند.

سال قبل و سال قبلش كه مسئولين حسابي فرافكني كردند. در نمايشگاه بيستم وقتي از بخش آب‌گرفته‌ي نمايشگاه رفتم پيش آقاي پرويز ـ معاون آقاي وزير ارشاد و در اصل آقاي رئيس نمايشگاه ـ تا ماوقع را با موهاي خيس از چكه‌هاي بخش بين الملل قسمت عربي بگويم راست راست به چشم‌هايم خيره شد و گفت شما خبرنگارها چرا اين‌كارها را مي‌كنيد؟! هيچ كتابي خيس نشده است! و رفت...

سال قبل بعضي از ناشران خارجي مقيم در بخش باران گرفته تجربه داشتند و به اندازه‌ي مورد نياز براي خودشان نايلون بنايي تهيه كرده‌بودند تا روي غرفه‌شان بكشند... و با ما دست مي‌داند و خوش و بش مي‌كردند و مي‌گفتند امسال نمايشگاه بهتري شده، ... ما هم نگاهي به سقف غرفه‌شان مي‌كرديم و حرفشان را تأييد مي‌كرديم!

خدا امسال را به خير بگذراند، باران ادامه دارد، مصلی تمام نشده، ناشرها مستقر شده‌اند. 

3

بالاخره اين زندگي مال كيه؟

نه‌بابا، جواب نداره سوال من، يعني شما الآن نبايد جواب مرا بدهيد كه... اين سوال عنوان كتابي است از برایان کلارک؛ ترجمه‌ي احمد كسايي پور كه توسط نشر كارنامه منتشر شده؛ از آن كتاب‌هاي مطمئن در حوزه‌ي ترجمه نمايشنامه است.

كسايي‌پور با تسلطي كه به زبان فارسي و انگليسي دارد، از آن مترجماني است كه بسياري از مترجمان مطرح كارش را تأييد كرده‌اند، اين مترجمان مطرح كه من ازشان راجع به كسايي‌پور شنيده‌ام كساني‌ مثل نجف دريابندري، و ابوالحسن نجفي هستند كه به حق اساتيد بزرگ و تأثر گذاري‌اند.

اين كتاب دومين نمايشگاه را به خود مي‌بيند. 142 صفحه دارد و 400 گرم بيشتر نيست.

به شدت توصيه مي‌كنم بخوانيدش.


یادداشت های بازدیدکنندگان


آخرین بروز رسانی ( ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۸ )

ورود و خروج

نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت